تبليغاتX
روز موقت 2
قضیه از اینجا شروع شد ...از همین سه تا نقطه!

 

 

        درباره کرسی های فضیلت آموزی

 

... خفتن هنری کوچک نیست : برای آن سراسر روز بیدار می باید بود .

کمتر کسی می داند  برای خوب خفتن ، فضیلت ها را تمام باید داشت . 

شهادت دروغ دهم ؟ زنا کنم ؟ در دختر همسایه طمع بندم ؟(( استغفرالله!)) 

این ها هیچ یک با خواب خوش سازگار نیست . احترام به اولیای امور و اطاعت

از ایشان ، حتا احترام به اولیای کج و کوژ !!!؛ خواب خوش چنین می خواهد .

من چه توانم کرد که قدرت دوست دارد با پای ِکج و کوژ راه رود ؟

( هر کی دوس داره بره رِئیس جمهور بشه!)

خواب ، آن خداوندگار فضیلت ها ، دوست ندارد که فرا خوانده شود !  به راستی

که خواب ، آن عزیز ترین دزد ،با پای پوش ِ نرم به سراغ ام  می آید و آنگاه

من ، چون کرسی های مجلس شورای اسلامی  ، لال می ایستم.

........

 زرتشت چون سخنان فرزانه را شنید ، در دل بخندید و با خود چنین گفت :

این فرزانه در چشم من ابلهی ست . اما ایمان دارم که راه و روش خفتن را 

 خوب می داند .

این است فرزانگی او : بیدار باش تا خوب بخوابی !

امروزه نیز هستند تنی چند از مانندان ِ این واعظ ِ فضیلت ( اما همیشه نه چنین

راستگو ) که روزگارشان سر آمده است و چندان نخواهند ایستاد .

خوشا این خواب آلودگان ، زیرا به زودی از هوش خواهند رفت !!!

چنین گفت زرتشت .

 

 

        کی شعر تر انگیزد  خاطر که حزین باشد...

 

 انسان موجودی ست که در مفهوم پیچیده ی خود ،  با دنیایی سر و کار دارد

که شاید روز به روز در حال تحلیل باشد ؛ و ما فقط گمان کرده ایم !  که آن را

درک کرده ، یا از نظر حسی با آن ارتباط برقرار کرده ایم . کوندرا می گوید :

 اگر کره ی مریخ ، گوی ِعظیمی بود ، از رنج ، که هر سنگش از درد فریاد

می کشید ، نمی توانست همدردی ِ ما را برانگیزد . زیرا مریخ به دنیای ما

تعلق ندارد . کسی که خودش را خارج از دنیا می داند ، به رنج های دنیا

حساس نیست ...

و حالا شعری که چه رنج باشد ، چه سر خوشی ...، چه تلخ باشد ،

 چه شیرین ...، چه زشت باشد ، چه زشت تر ...، دنیای من است

و البته ! واقعیت ِ دنیایی که داره زیر فشار له ام می کنه ...

 

بازار فیلم ... آخر شب ... بچه های بد ...

فیلمی که زندگی تو را پخش می کند

فیلمی که مست کرده تو را ، پشت این سکانس !

یک چاه نفت را ... ته یک قوطی گرانس !!!

یک مرد نفت خورده ی چاقو کشیده را

یک چاه و چند حلقه گلوی بریده را

من را که سال هاست در این فیلم مرده ام

من را که گیج می روم و مست خورده ام

..........

بازار فیلم ... آخر شب ... چار راه زند ...

سگ های آلفا ... که به من پارس می کنند

دارم به تو ... به سینه ... به لب تکیه می کنم

دارم به ساعت ِ یک ِ شب تکیه می کنم

 امشب دوباره دربه درم توی فیلم هام

در کوچه های دور و بر سینما قیام

یک سینمای یخ زده ... یک فیلم سوخته  

بازیگری که کلیه اش را فروخته  

یک فیلم بی مقدمه با طرح دوستی  

اکران مرگ ... زندگی زیر پوستی

.......... 

این بار چندم است که من روی پرده ام ؟ 

این فیلم چندم است که من گریه کرده ام ؟ 

این فیلم چندم است که از گریه ساختی ؟ 

از عشق و برگ برگ ِ قماری که باختی ...

از دختری که من ... که تو را ... که فرشته بود

از نامه ای که حال خرابم نوشته بود

از دختری که کاش ... که حالا درست شد !!!

از نامه ای که عاشق مامور پست شد 

...........

از این پلان یخ زده ... این مرد سوخته  

از من ... (منی که کلیه اش را فروخته) 

........... 

این فیلم چندم است که "تو" !!! پشت پرده ای ؟ 

این بار چندم است که ضبطم نکرده ای ؟ 

...........

حالا منم ! مچاله ی تو! توی دست بند !

قاطی لات های سر چار راه زند ...  

چاقو بکش !!! که پاره کنی قلب دشت را

لاستیک های خوشکل ماشین گشت را

چاقو بکش که آخر شب کم نیاوری

از بچه های کوچه ی پشت کلانتری

...........

پایان فیلم کار به دعوا کشیده بود  

پایان فیلم شاهرگ من بریده بود 

فواره می زد از دهن آخرین سکانس

خونی که پخش می شد از آژیر آمبولانس

من مرده بود و در جسد من ادامه داشت

شُکی که سطر آخر این فیلمنامه داشت

...........

"تو" !!! سطر آخری ، غم" تو" ! روی پرده است

این فیلم زندگی "تو" را پخش کرده است

............

حالا زمان بازی یک نقش تازه است

این فیلمنامه منتظر یک جنازه است 

حالا تویی و یک شب و یک زور گیر لات

حالا تویی و نقش تو در فیلم و بعد ...

                                               / کات!

............

 

 

                                ( اصغر معصومی )

 

 

نوشته شده توسط اصغر معصومی در ساعت 19:18 | لینک  |